اینجا زمین نه زمین است و آسمان نه آسمان!
...
گلهای پامچال باغچه
رنگهایشان را
به دست باد راهی سفر کرده اند!
و کاسه ی آبشان پیش از فروریختن
"شکسته است"
اینجا پژواک صدا
تا عدم بر بال چند پروانه جاری می شود
اما
دو قدم مانده به دیوار عبور...باز باز می گردد.
اینجا
قفس پرندگان را
پشت دیوار بلند حسرت
"آویزان می کنند"
تا صدای چهچه آزادی
استخوانهایشان خورد کند
و شکنجه ی ماهی ها!
دیدن منظره ی آبی دریاهاست...
نازنین اینجا
آب را بر پولک هایشان می کوبند
و منت تنگ را محکم تر...

پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در لانه چه می کنید؟؟؟

من عشق نمی ورزم به شمشیر درخشان برای تیزی آن.
من عشق نمی ورزم به تیر کمان به علت چابکی و تیزرویی آن.
من عشق نمی ورزم به جنگجو برای شکوه و جلالش ،
بلکه من فقط به آنچه که شمشیر و تیر و جنگجو از آن دفاع می کنند عشق می ورزم
آزاد بلوچ

یار شهیدمان سرمچار اسماعیل قنبر زهی - یونس جان


زنده یاد یار شهیدمان یونس جان مظهری در وقار


مونسی بی همتا


سنگ صبوری وصف ناپذیر


مبارزی سرمچار


در نبردی دلاورانه با دژخیمان خامنه ای سفاک حماسه آفرین رزمید تا


جام شهادت را نوش کرده و به دیدار پروردگار شتافت


روحت شاد یونس عزیزم

یادت به خیر

و شهادتت مبارک باد


آزاد بلوچ

من چیزی آموختم که به هنگام مرگ
در مورد همگان صادق است :
احساس لطیف شما چه مفهومی دارد
اگر برون فکنی نکنید ؟
ثمر دانش شما چیست ؟
اگر بار و بر ندهد ؟
...

به شما می گویم :
قبل از ترک جهان به فکر باشید
که نیک بودن به تنهایی کار ساز نیست
بلکه باید دنیایی زیباتر ساخت و آنگاه ترکش کرد

برتولت برشت
The only liberation struggle worth fighting is a struggle inspired by love.Love is the beginning, middle and end of liberation.Without love, there can be no liberation worthy of the nameFrom many small streams, a mighty river flows.We are the small streams that can make a mighty river for human freedom
Every successful emancipation struggle is a collective one.Every true emancipation struggle is for the sake of the individual
نسل من دیگر نخواب
سهم تو آزادگی ست
آسمان از آن توست
خانه گر ویرانه ای ست
نسل من دیگر نخواب
این سیاهی دخمه ای ست
از شکفتن ها جداست
ارمغانش دشمنی ست
نسل من دیگر نخواب
هر بنفشه طعمه ای ست
خون ز چنگال ستم،
می چکد آلاله نیست
نسل من دیگر نخواب
شعر من موعظه نیست
یک سوأل است تو بدان
تا به کی باید گریست؟
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا
قبل از هر فریادی لازم است
Never interrupt your enemy when he is making a mistake
Napoleon Bonaparte

سرزمینم با من سخن می گوید

در خود و بسی دور از خود و غرقه درغفلت خود بودم که ناگاه نسیم یاد در سرای ذهنم وزیدن گرفت، نسیمی که از جنس فراق بود. نسیمی که روحم را بر فراز آن دوردست کهن، آن خاک پاک، آن صحرای طلایی، آن کوههای استوار با صلابت، آن دریای نیلگون آرام وآن نخلستانهای تشنه،برد.
نسیم یادی که با خود، نمایی از سیاهی(گدام) چادرهای عشایر غیوربلوچ وآسمان الماس نشان کویر و خارستان بیابانهای بی انتهای وطنم بلوچستان آورده بود .نسیمی پیام آور بود که راوی ناگفته ها و نا شنیده ها،اسطوره ها ، افسانه ها و حماسه هایی از رادمردان خفته در خاکش بود، ودردناکتر از فراق و غربتم، از درد و ناله ، شکنجه و ضجه سرزمین مظلومم بلوچستان حکایت می کرد.
نسیمی که با زوزه های جانکاه خویش سعی درفاش نمودن جنایتی هولناک می کرد.
نسیم مرا گفت : ای جلاوطن آواره، بیا اکنون به مظلومیت سرایت بنگر! بیا و اکنون صدای شیون و مویه را از غربت سرزمینت بشنو! بیا و آه های سوزناک مادران دیارت که هر کدام بر سوگ سیاه فرزندی جوان سر و صورت می خراشد را به گوش جان بسپار،.بیا بنگر که کودکان بیشماری که به دست بی مهر ظالمان یتیم گشته اند چگونه بر مزار پدران شهیدشان می گریند و می نالند و شکوه ناملایمتی های بیگانگان را با خاکی بیجان در میان می گذراند. بیا و بنگر که چگونه غرور و عزت زنان ومردان، نونهالان، جوانان وپیران سرزمینت در زیر چکمه های دژخیمان لگدمال می شوند.گفتم نسیما! مرا با غم فراق و درد روح فرسای خویش به خود واگذار و بگذر که دگر مرا نه یارای شنیدن پیام روح کاهت و نه طاقت ایستادگیست.
نسیم گفت : هیهات بر تو ای فرزند بلوچستان! ای نواده شیرمردان کوهستان! ای جگرگوشه مادران شیرزن! ای خلف غیرت و مردانگی! ای میراث دار مادر وطن! ای حافظ ناموس وشرف! ای اسطوره رشادت و سلحشوری! ای رهنورد راستین عرصه دلاوری وجوانمردی! در گذرشوم زمان و غفلت، چه ها بر تو رفته است که اینگونه ننگ را برجنگ، ذلت را بر عزت و رذالت را برشرافت پسندیدی؟! مگر نه آنکه جای جای سرزمینت گواه حماسه آفرینیهای برادران و رشادتهای خواهران و دعای مادرانت بوده است که برای پاسداشت دین و شرف و وطن سینه در برابر گلوله نفرت دشمن سپر کرده و با خون گلگون خویش این امانت الهی را به تو سپردند؟!
در سکوت بودم که نسیم ناگاه به تندی مرا خطاب کرد و گفت : آنچه بر دینت ، سرزمینت ،مردمت و شرافتت رفته است ، جملگی از غفلت توست از سکوت توست. ازغفلت توست که با چوب درخت باغهای خشکیده وطنت چوبه های دار را برای آویختن برادرانت برپا می کنند، از سکوت توست که حرمت پیرانت و غرور و جوانانت شکنند وحتی ...و حتی... گوهرخواهرانت را ، آن متداعیان مهر و پاکدامنی را تنها به اتهام عصمت و عزت میبرند و...و می کشند.و هنوز تو در غفلتی و گریز؟!
نسیم که اینک از هیبت و سنگینی پیام دادخواهی خاک مظلومم که برایم آورده بود سهمگین گشته بود و طوفان ، نعره ای زد و گفت : مادرت ، خاکت، سرزمینت ،عزتت و دینت ، تفتانت و دریایت همه و همه تو را می خوانند و داد به نزد تو آورده اند ! وطن غرقه در خونت نیازمند دستان همت وغیرت توست.برخیز که گر تو بر نخیزی که برخیزد!؟نسیم بر من همچنان می تاخت و می کوفت ولی من سر در گریبان شرم خویش فرو کرده بودم تا باری دیگر به نمای چشم گداز حقیقت ننگرم و آوای سوزناک حقیقت را نشنوم . میان من وخود سکوتی حکمفرما بود .
آری باری دیگر همان سکوت، همان سکوت نفرینی که همواره مرا از فغان و فریاد باز می داشت .سکوت همچنان بود اما این بار حقیر،من دیگر سرا پا نسیم گشته بودم و وطن، که ناگهان جوششی در درونم برپا شد. خروشی آغاز، طغیانی نمودار و انقلابی پدیدار گشت .
بغضی که به کهنگی اسارتم بود ترکید و سرانجام از ژرفای ضمیر و وجودم فریاد بر آوردم : نسیما ! ای قاصد صادق وطنم بلوچستان برو و خاک در بندم را مژده ده که من هنوز زنده ام و هستم ، من همانم که خون رشادت پدرانم در رگهایم هنوز جاریست، من همان میراث دارنجیب مادر وطنم ، من همان داعیه دار سربلند شرافتم ، من همانم که تا خون عزت در رگم می خروشد با ظلم و ذلت و استبداد خواهم جنگید و بر اهریمن خواهم تاخت.
من همان خواهم بود که به پاس خون پاک شهیدان وطنم و حفظ آرمان والایشان آنقدر دریاهای خون را بپیمایم تا یا ساحل عزت وپیروزی را در یابم و یا شهادت و سعادت را.
فریاد سوخته-عرفان بلوچ
faryade.sookhteh@yahoo.com
بستیز
تا فراموش شود ننگ شکیبایی‌ها
برخیز
تا بریزد کاخ کهنه‌ی رسوایی‌ها
گل ها را بر دیوار قفس پرپر کن
پشت دیوار قفس
وسعت فردا را باور کن
و به شیرازه‌ی شب
ترس را خنجر کن
که هراس آغاز عادت بر پستی ها است

ای سرزمینم ، زادگاهم ، خاک در خونم

بنگرید بر خلقم
خلقی در بند با ظلمتی ناباورانه که در حیطه حصار نا اهلان گرفتارند ، نا اهلان زوال پرستی که لحظه به لحظه سایه ظلمتشان بر مظلومان گسترانیده تر و عطش جنایتشان فزونتر میگردد
بنگرید بر مردمم نه آنانی که بر دار آویختند یا در خون پاک خویش غلطیدند و یکی پس از دیگری خاک سرد را در آغوش کشیدند
بر پدرانشان بنگرید که می نگرند جان سپردن فرزندشان را بر دار
بر برادرانشان بنگرید که می گریند در آغوش بی جان و خون آلود برادر
به خواهران سوگواری که اشک میبارند بر پیکره سرزمینم بنگرید
به مادرانم که نیمه شبان با کابوسی برمیخیزند و خیره و مبهوط بر بستر خالی فرزندان خفته در خاکشان مینگرند وخون میبارند بنگرید
بر پسرانی که با اشک ، جامه مانده از پدر را می شویند بنگرید
به سرزمینم بنگرید که خون میبارند بر پیکرش ، خون پاک مردم نجیبش را
ای سرزمینم ، زادگاهم ، خاک در خونم سخنم با توست بنگر به خویشتن بنگر
بنگر به خاکت و گواهی ده خون ریخته بر دامانت را
بنگر به مظلوم مردمانت و گواهی ده آه جانسوز در خفقانشان را
بنگر به دژخیمان و گواهی ده سنگینی چکمه شان را بر قلب خواهرانم
و بگو به شیر مردانت که همچون تفتان ، با صلابت و استوار ،و همچون طوفان پر خروش ویرانگر بتازند بر اهریمن که امید این خلق خاموش و ستم دیده به دستان پر توان غیرتشان است
بگو به مالک بگو که دل خلقی در دستان تدبیر توست و بگو به یارانش، جان برکفان لشکر حق که اشک و دعای مادرانم با شماست.
و بگو
به دژخیمان بگو همانگونه که بند بند تنتان بر پیکره سراوانم گسترانیده شد به ذات پاک خدایم سوگند این راه خونین تا فتح عزت و آزادی پیموده خواهد شد
نصر من الله و فتح قریب
یارمحمد زهی_خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
زنده آنهایند که پیکار می‌کنند،
آنها که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است
آنها که از نشیب تند سرنوشتی بلندبالا می‌روند
آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه می‌سپرند
و روز و شب، پیوسته در خیال خویش یا وظیفه‌اى مقدس دارند،
یا عشق بزرگ
ویکتورهوگو
سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند:
۱- ترس
۲- حرص
۳- حماقت.
آنشتاین
«من اینجا هستم و حقیقت را میدانم و نمی‌خواهم تبهکار باشم و حقایق را به مردمم نگویم.»
ملالی جویا
دیری بامن سخن به درشتی گفته اید
خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید
احمـــد شامــلو

اکنون مرا بودنی دگر می باید

بیزارم از این ظواهر تهی،از این شادیهای پوشالی، از این لحظات مبتذل و زودگذر که در پس آن غفلت و گریزی نافرجام از حقیقت نهفته است ،گریزی بی سود به سوی شکست.بیزارم از امید و دل سپردن به آنچه که فانیست.
از آنچه که خود برای بقا محتاج است و برای دست یافتن به آن باید ننگ تن سپردن به ابتذال و حقارت و حتی خیانت و جنایت را پذیرفت.
بیزارم از این تلاش و تقلایی که در ورای آن مرگ و نیستی نهفته است،تلاشی که متضمن رسیدن به هیچ مقصدی نیست،بیزارم از خود و تو شب زده نیز که در شبی به تاریکی شبانگاه من گرفتاری ولی مسخ این ظلمت نورنما گشته ایبیزارم از گریزان بودن از نور و تن دادن به این بودن بیهوده و از این خنده های تلخ و زهراگین که پشتوانه اش را با غم و پوچی که خود خالق آنیم ساخته ایم .
بیزارم از این شب سیاه که هرگز قلب هیچ سپیده ای برای آن نتپید و اگر هم تپید آن جوهره نورانیش را با ظلمت شب در آمیختیم و آلودیم.بیزارم از تظاهر به آنچه که نیستم ولی بودنش ستودنیست.
بیزارم از دانستن راه و بیراهه را پیمودن.براستی من کیستم چیستم و چرا آمده ام به این سرای خاکی؟آیا میتوان به حقارت پذیرفتن آن تن بسپارم که آمدنم فقط برای گذری مبتذل از این لحظات گرانبها بوده است؟آیا میتوانم خودم را ،روحم را محدود به این حصار خاکی بدانم؟روحی که پرواز را آموخته ولی اسیر خودکامگیهای نفسم گشته است.نفسی که ذلت را در من عزت می بیند و حقارت را در من شرافت. براستی آیا صعود دست نیافتنیست و دل دادن به آن و نیزاجتناب از سقوط جرم است همانگونه که اهریمن زمان آن را برای من و همنوعانم جرم می پندارد؟آری هر گاه با قلبی آکنده از صداقت وسادگی و حسی از نوع تمنا و نیاز در برابر روحم زانو زدم ندایی جز طغیان بر خود و طاغوت از او نشنیدم.روحی که چکیده ای از روح آن یگانه بی همتاست.روحی که مرا فراتر و ماورای این بند و این خاک واین نوع بودن می داند.روحی که واژه بودنم در این سرا را با سرافرازی در سایه ابدیت و جاودانگی متجلی و متعالی نمود.روحی که آسمانیست و تکامل و صعود را در آسمانی بودنم می داند.روحی که مرا میخواند تا آینه زنگ گرفته دل را در این کوته سفر زمینی جلا داده و بی هیچ آرایه خاکی و پیرایه زبونی، راهی مدینه فاضله ای شوم که خلق شده ام برای آن و لایق گشته ام برای کوشش فتحش.مدینه ای که منزه است از ظلمت، و پاک است ازتظاهروتجمل، از نخوت ونفرت ،وذلت وبند .مدینه ای ملکوتی و آسمانی که آن یگانه مبری ازکاستی، خشت زرینش را از عشق لا یتناهیش به من و تو بنا نهاد و ستونش را از نور محبتمان به ذاتش برافراشت و بهایش را فقط در سرافرازی، سربلندی و آزادمنشی من و تو در این دار فانی نهاد.
من آن بودم که آزاد ورها آفریده شدم همچون بادی هستی نورد . پاک ومطهر خلق شدم چونان شبنمی بر عصمت برگی سبز و دادخواه و ظلم ستیزبه تیزی تیغ فریاد و قیام.ولی افسوس در این عرصه خاکی بلا و آزمایش، دانه دانه برگهای سبز عصمتم را به خشکی و زردی تند باد گناه وعصیان سپردم و دردا و ندامتا که رهاییم را با دستان خویش به قفس ذلت و بند اطاعت ازطاغوتیان تقدیم کرده و رخ قبله بندگی آن یگانه را به سوی بتهای تهی ولی زراندود دژخیمان گردانیدم وفریاد سهمگین و خروش مهیبم را که فروپاش بنای تمامی کاخهای ظلم استکبار و اهریمن بود را در آتش سکوتی مرگبار سوزاندم.و اکنون مرا بودنی دگر می باید،.خودرا باید دیگری سازم، همانگونه دیگری که در بدو ، آن بی همتا آفرید، آزاد و رها ، پاک و مطهر، دیگری سرکش و عاصی بر غیر او و تازنده و غران برصفوف شکننده سپاه اهریمن.باید از این ویرانه دژی سازم ، مستحکم وپایدار در برابر بنای فانی ظلم وظلمت و جهل، واین طغیان است که مرا با مالک ملکوت پیوند می دهد، پیوندی جاودان و ناگسستنی.
آری اکنون از ژرفای یقین و اعماق ایمان می دانم ره این صعود اهورایی، این هجرت عظیم وصف ناپذیر که در سیطره علم منتهی به سد این بشر، هرگز نگنجد.به نویدبخشی سپیده در ظلمت کور شبهای غربتم سوگند،به نگاه سیمین مملو از اندوه ماه که بر سردی غربت و فرجام بد ما آدمیان گمراه در خود می شکند سوگند ، به پیام طلایی محزون غروب خورشید که از عصیانم بر ایزد مقتدر وخشمش از تمسک هولناک بشر به بتها و خدایانی زبون ازجنس خودمان در خود می سوزد و میگرید و می گدازد سوگند، که فقط دراین خروش انقلابیست،درکشمکش این نبرد پاک بر خود و طاغوتیان زمان است ودر تشعشع نقره ای شمشیر بران اهل او علیه باطل است که ایزد ذره ذره وجود تاریکم را با نور عشق خود در خواهد آمیخت و برای باری دیگر مرا و تیرگیهایم را از گذر این دریای پرتلاطم فساد و آزمون پاک خواهد گردانید و مرا این گمکرده ره غریب را ، سربلند و پیروز، منزه ولایق گشته ، رهنمون ماورای اوج شرافت و عزت و نور و در نهایت دیدار خود و آن مدینه ملکوتی گرداند .
فریاد سوخته - عرفان بلوچ
faryade.sookhteh@yahoo.com
ما باده عزت و شرافت نوشیم
در راه وطن از دل و جان کوشیم
گر در صف رزم جامه از خون پوشیم
آزادی را به بندگی نفروشیم

دیگر بس است

دیگر بس است
این چتر ذلت است که سالها بر سرمان افراشته اند
این طوق خفت است که بر گردنمان آویخته اند
دیگر بس است
بیهوده بودن
دیگر بس است بودن اما نبودن
دیگر بس است بی تفاوت نگریستن
دیگر بس است ظلم این طاغوتیان
دیگر بس است مرگ ، خفقان و خفت
دیگر بس است
تا کی حریم پاک سرزمینمان در سیطره نا محرمان باشد
تا کی سرنوشتمان به دست متجاوزان رقم خورد ؟
دیگر بس است
تجاوزدیگر بس است
چپاول دیگر بس است
غارت ،ظلم ، خفقان دیگر بس است
دیگر بس است
بی مهابا وگستاخ جولان تانکه اینبار آتش جولان خواهد کرد جمع متجاوزانی که به حریم پاک سرزمینمان پای نهادند که گلوله خواهد درید قلب پر از کینه و چشم پر از تعصبی که مغرورانه می هراساند مردم مظلومم را
دیگر بس است
که اینبار آتش انفجار عاشقان راه حق وجود پلیدتان را نیست خواهد کرد
دیگر بس است ظلمت که طلوع خورشید حق از مشرق زمین، ظلمت بلوچستان را در هم خواهد شکست
دیگر بس است
بندگی و بردگی دیگر بس است بند سادگی در تار و پود تفکراینباراجباری است به بیداری خفتگان را ، پس برخیزید و پنجه در پنجه اهریمن نهید که عزت بی شبهه نبردی می طلبد
دیگر بس است
آسوده بر بالین خفتن در تاخت و تاز دژخیمان
دیگر بس است
یارمحمد زهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com

به یاد زنده یاد فرزند رشید بلوچستان شهید عبدالغفور ریگی

به یاد برادر شهیدمان سرمچار عبدالغفور ریگی آن مبارز وارسته که چه سبکبالانه پرگشود
آن حماسه آفرین آزاده که با تقدیم جان خویش به مظلومان این سرای خفقان زده آموخت که باید بر طاغوت طغیان نمود
آن رشید مردی که ذلت و ظلم و بند را نپذیرفت و بر اهریمن خروشید و آزاده و رها به سوی نور حق شتافت
عبدالغفور جان شهادتت مبارک و راهت مستدام
آزاد بلوچ

نسل من دیگر نخواب


نسل من دیگر نخواب
سهم تو آزادگی ست
آسمان از آن توست
خانه گر ویرانه ای ست
نسل من دیگر نخواب
این سیاهی دخمه ای ست
از شکفتن ها جداست
ارمغانش دشمنی ست
نسل من دیگر نخواب
هر بنفشه طعمه ای ست
خون ز چنگال ستم،
می چکد آلاله نیست
نسل من دیگر نخواب
شعر من موعظه نیست
یک سوأل است تو بدان
تا به کی باید گریست؟
لاله این چمن آلوده رنگ است هنوز
سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز

نسل من

نسل من دیگر نخواب
سهم تو آزادگی ست
آسمان از آن توست
خانه گر ویرانه ای ست
نسل من دیگر نخواب
این سیاهی دخمه ای ست
از شکفتن ها جداست
ارمغانش دشمنی ست
نسل من دیگر نخواب
هر بنفشه طعمه ای ست
خون ز چنگال ستم،
می چکد آلاله نیست
نسل من دیگر نخواب
شعر من موعظه نیست
یک سوأل است تو بدان
تا به کی باید گریست؟
خسته از بند ِ خاک بودن ،
دلتنگ سفرم . . . !
سفری با یک کوله پشتی ،
و یک همراه ،
و راهی بی انتها در پیش رو

عید سعید قربان مبارک باد
آزاد بلوچ

آن که ناموخت از گذشت روزگار
دگر ناموزد او زهیچ آموزگار

فرمانده شهید احمد سربازی



زنده یاد شهید احمد وفایی
آن ستاره ای که در آسمان حماسه و مقاومت این دیار خوش درخشید
خاک بلوچستان به خود می بالد که در سینه اش چنین گوهرانی آرمیده اند
یادت پاک
و راهت پررهرو باد
آزاد بلوچ

گفتار پنجم از کتاب درد کویر

گفتار پنجم از کتاب درد
کویر کویری دربند ،سرزمینی که نام ونشانش را به دست فراموشی باد خزان سپرده اند ،همگان چشمانشان آنگونه بر بسته اند که گویی هیچ نمی بینند ،
نمی بینند قومی اینگونه در بند ،نمیبینند مردمی را سیاهی طاغوتیان یکی یکی می بلعد ، نمی بینند قومی تا آخرین تنش محکوم است به مرگ، نمی بینند و نمی شنوند ،آوای هق هق مادران را ،ضجه ضجه های پدران را ،نمی بینند خواهران گریان چشمی را که به امید برادری که هرگز نمی آید چشم به در دوخته اند و یا برادرانی که در سوگ خونین برادرشان غلطیده اند، نمی بینند که دستان لرزان برادر به پای برادر آویخته به دارش نمیرسد ، نمی بینند که برادر برای نجات حرمت خواهر تنها سر به میله های زندان میکوبد ، نمی بینند وطنم را نمی شنوند،که هق هق کنان فریاد سر میدهد درد مردمانش را که یکی یکی در آغوشش جان می سپارند ، نمی بینند مادری گلبرگهای سپید رخت عروسی رویای پرپرشده اش را چه غریبانه از سوگ سیاه زمین برمی چیند ، نمی بینند سینه مردمانم است که مسیر گلوله ها را ترسیم می کند ،نمی بینند که پنجه های خون آلود و غارت گر این طاغوتیان تا چه حد در پیکر نیمه جان وطنم فرو رفته است ، نمی بینند زهرخند افریط پیر را بر بام تفتانم ، نمی بینند جنگلی انبوه از چوبه های دار بر دل صحرایم،نمی بینند مردم تهی دست و بی خانمانم را که در سرزمین ابا واجدادیشان با فقر دست و پنجه نرم می کنند ، فقری که متجاوزان اشغالگر برایشان به ارمغان آورده اند
نمی بینند و نمی شنوند درد کویــــــــرم را
کجای این شب تاریک بیفروزم چراغم را
کجای کوه تفتانم زنم فریـــــــــــاد دردم را
کجای این کویر خشک بترکــانم بغضم را
خدایا من چسان گویم غم و درد کویرم را
که تیرجور دژخیـمان فرو در هر وجب خاکش
که خونالود بلوچـــــــستان و گلگون دامن پاکش
ستیغ کوه تفتانم ز زخــــــــــم دشنه شان خونین
گلوی مردم پاکم ز تیـــــــــــــغ جورشان رنگین
خدایا می زنم فریاد دردم را،فریاد جگر سوزی
که شاید زسوزآن بیفروزد دراین ظلمت چراغی...
عملیات پاکسازی و کشتار بی رحمانۀ مردم بی دفاع دربخشهای نصرت آباد ،حصارویه و رودماهی در شمال غربی وغرب زاهدان سال یک هزار و سیصد و هفتاد
هجوم بی رحمانه دژخیمان از همه سو، به نصرت آباد ،حصارویه و رودماهی راوی جنایتی است باور نکردنی. مزدوران وحشی تا دندان مسلح به مردم بی دفاع یورش بردند و نسلکشی را در بلوچستان علنی نمودند.آنان هر که را می دیدند از دم تیغ جورشان میگذراندند ، چه مرد ، چه زن ، چه کودک و پیر، دریای خون عزیزانم در صحرا جاری شد و کویرم گلگون نمود. این گرگ صفتان حتی به گوسفندان هم رحم نمی کردند ،گویی تنها رنگ سرخ خون از جنون و عطششان بر جنایت می کاست. بعد از آنکه تعداد بی شماری از مردم بی گناه را کشتند مابقی آنان را بر پشت کامیون بار کردند و به زاهدان منتقل نمودند، زنان ، دختران ، کودکان ،مردان و حتی باقی مانده گوسفندان را این چپاولگران بردند و در بازداشتگاه آنان را همچون بار آجر کمپرس کردند
ماجرای یکی از زندانها به نقل از یک زندانی
ما حدود دویست نفر در زندان بودیم اما بیشتر از همه دلم برای پیرمرد چوپانی می سوخت که سادگی در چشمانش موج می زد گویی تمام عمرش به شهر نرفته بود اول پرسید چرا ما را به اینجا آورده اند؟در جواب به او گفتم اینجا زندان است و ما هم زندانی.پیرمرد در جواب گفت نه بابا! من که کاری نکردم من میروم خانه و به سمت درب زندان به حرکت افتاد. پیرمرد مات و مبهوت نگاهش به دنبال دستگیره ای می گشت تا درب زندان را بگشاید و هنگامی که راهی برای خروج نیافت دریافت مفهوم زندان را. دریافت اما چه دیر دیگر در حصار دژخیمان اسیر شده بود، دیگر سایه مرگ در سرش افراشته شده بود، با نگرانی فریاد بر آورد درب را بگشایید من بیگناهم ، درب را بگشایید او نمی دانست جرمش که سزای مرگ دارد بلوچ بودنش است و بس.فریاد او به گوش کس نرسید و او به همراه صدها زن و دختر و مرد و کودک بلوچ بی هیچ گناهی به دار آویخته شد
یارمحمدزهی - خاش
و اکنون، ای شمایان
از آن چه که دیده اید و از آن چه
که بر سرزمین شما رفته است
به سهم خویش سخن بگویید،
به زمزمه ای یا فریادی

azad baloch


اینک در بلوچستان هر صدا شعر طوفان است و هر مشت گره شده ، جوانه آزادی

شبی این چنین مرگ آور و هولناک
برای مردمم ، خلقم ، مادرم ، سرزمینم
و من اینگونه خاموش و بی تحرک
شمشیری بی خون و خونابه بی رگبار
و مسلسل بی کینه ای خون آور و شلیکی تا آخر
نه ، این بار نخواهم خفت در خویش و خواهم خواست برخاستن
و تنها با فریادم ، با گلوله تنها یارم، با ناقابل تنها جانم
آری خواهم خواست حتی با جانم
و نخواهم خواست این ذلت ، این زبونی ، این بیدادگر مردمان بی یاور
و خواهیم خواست برخاستن و بی تفاوت نخواهیم گذشت از دیارمان ، از خونمان ، از خلق در خونمان
و فریاد بر خواهیم آورد ، این بیداد ، این زبونی ، این بردگی
و طغیان خواهیم کرد با اشک ، با خلقمان ، با گلوله ، با دردمان
و به آتش خواهیم کشید این ظلمت ، این سیاهی ، این استبداد

یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
ما پی آزادگــــی برخـــــــاستیـم
کی اسارت اینچنین می خواستیــم!؟
صحبت از پژ مردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون الود خویش را
در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیج حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژ مردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون الود خویش را
در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیج حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان می کنند

هر کسی مبارزه نکند، اشتباه هم نمی‌کند
ستیز من تنها با تاریکی است
من برای نبرد با تاریکی
شمشیر روی تاریکی نمیکشم
چراغ می افروزم...
آزادی بی بها نیست
برده داران زمانه چوب حراجم زدند
چوب اول كه برآمد خود خريدم خويش را
تو می باید خامشی
بگزینی
به جز دروغت اگر پیامی
نمی تواند بود ٬
اما اگرت مجال آن هست
که به آزادی
ناله ئی کنی
فریادی در افکن
و جانت را به تمامی
پشتوانه پرتاب آن کن !
احمد شاملو
Every dictator is an enemy of freedom, an opponent of law
Demosthenes
Freedom is poetry, taking liberties with words, breaking the rules of normal speech, violating common sense
Norman O. Brown
گرچه راهی است پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
نقد عمرت ببرد غصهء دنیا به گزاف
گر شب و روز دراین قصهء مشکل باشی
اندیشیدن حق انسان است.
ازحق خود نگذریم
خاموش شدیم
خاموش شدیم و چیزی نگفتیم
مردم سکوت ما را عیب دانستند
سخن گفتیم لیگ گفتند:
بسیار سخن می گویید
باز خاموش شدیم و چیزی نگفتیم
گفتند: با سکوت می فریبند
سخن گفتیم و پنداشتند
ما نیرنگ داریم

جبران خلیل جبران
و. دور ريزد هر چه صداي بداست
هرچه دودهاي پر هيبت بي مفهوم
و هرچه خاطره ریشخند شده در قرون را
و گوش سپارد به موسيقي اب
و زار زار بگريد همراه شر شر اب
و پاي کوبد همراه خروش اب
دل من اما سخت اسير است اسير
و ميترسم که روزي ناگهان يادش رود
که میشود پروانه بود. میتوان ازاد بود

ما زنده با آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بگشاييد كمي پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد
نگشايی گل من
خويش را حبس در آن خواهی كرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده‌ی خویش
و در این ویرانی همچنان تنگ‌نظر می‌مانی!
نیست تردید زمستان می گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید...
گیرم چنین باشد که هرگز به هدف آرزو شده نرسیم، گیرم که روح از بسیاری رنج کوششهایش نابود شود، همین بس که چنین آتش خجسته ای در درونمان افروخته شده است
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد
چه کسی با دشمن بستیزد
چه کسی پنجه در پنجه ی
هر دشمن دون آویزد
تپيدنهاي دلها ناله شد، آهسته آهسته
رساتر گر شود اين ناله‌ها، فرياد مي‌گردد
ز اشك و آه مردم بوي خون آيد، كه آهن را
دهي گر آب و آتش، دشنه فولاد مي‌گردد
دلم از اين خرابيها بُـوَد خوش، زانكه مي‌دانم
خرابي چون كه از حد بگذرد، آباد مي‌گردد
ز بيداد فزون آهنگري گمنام و زحمتكش
علمدار و عَـلَم، چون كاوة حداد مي‌گردد
به ويرانيِ اين اوضاع، هستم مطمئن،
زانروكه بنيان جفا و جور، بي بنياد مي‌گردد

فرخی یزدی

سيدني جي هريس

A winner:makes commitments
a loser:makes promises

در زير رگبار مسلسلها
سروی که خم می‌شد
صدها شقايق بر زمين می‌کاشت

گفتار چهارم از کتاب درد کویر

مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار چهارم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، دردی که این بار شرحش را خواهید خواند شاید دیگر هیچ بلوچی حتی بازگو کردنش نتواند که غیرتش مجالش نخواهد داد اما با دستانی لرزان و چشمانی گریان و دلی پرخون می نگارم درد کویرم را و فریاد می زنم ظلم سرزمینم را
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com

گفتار چهارم از کتاب درد کویر

شهری مه گرفته با دیوارهای خون آلود فرو رفته در عمق تاریکی و ظلمت ، ظلمی بی انتها و بی سبب ، با ارواحی پلید در کوچه پس کوچه هایش و شامه های قوی که با بوی جنایت و خون عجین شده اند ، می جویند خاکش را ، می بویند خاکش را ، خاکی خشک آن چنان در ظلم ،گویی جنایت هولناک دیگریست در شرف وقوع و تیر برقهای چوبی خونین رنگ کوچه پس کوچه های خاکیش بسان فانوسهایی که نوید غرق هر کشتی طوفان زده ای را با نور ضعیف خویش در گوش عالم می نوازد و صحنه جنایتی دیگر را در شبهای زاهدان متبلور می کند تا راه جنایت همچنان به اهرمن هویدا باشد و آنان خرسند که همگان ببینندشان و هراسان همگان از دیدنشان
باد در صحن شهر با طلوع شب زوزه می کشید و درختان هراسان و لرزان گنجشکهای ناتوان را در آغوش شاخ و برگهایشان می کشیدند ، مردم در خانه ها می چپیدند ، فرزندان هراسان به آغوش مادرانشان می خزیدند ، پدران نگران از خواب می پریدند ، دستها را به آسمان می کشیدند ، گریبان را می دریدند ، آه و ناله می کشیدند ، چشمها پر خون ، سینه ها پر درد ، از درد کویر و شهر خالی همچنان از مرد کویرو تنها دژخیمان جولان می کنند مردم بی دفاعم را و وحشت را به غریب مردمانم مستولی ، آن چنان که دردشان را فریاد بر نیاورند اما ...
صدای نعره ای از عمق کویری در بند فریاد می زند دردی دیگر را و خاموش می کند نور سو سو زن فانوس انسانیت را در این مرز و بوم که این بار جنایت آن سوی مرزهای رذالت را نیز در نوردید
بلوچستان ، زاهدان ، زمستان سال یکهزاروسیصدو هشتادوشش سه فرزند دیگر از تفتان اما این بار سه زن ، سه سمبل نجابت و پاکی ، ساده و بی آلایش و دهاتی در راه بارگشت از عیادت بیمارشان از بیمارستان امام علی ، طعمه سیاستهای غیرانسانی و شیطانی رژیم آخوندی شده و توسط سربازان گمنام امام زمان ربوده شدند تا چشم در چشم عفریت پیر هزاران بار آرزو کنند مرگشان را
آنان در چشمان پر از نفرت و قساوت دژخیمان نگریستند و گریستند ، تقلا کردند و گریستند ، کتک خوردند و تقلا کردند و گریستند ، مشت بر سر ، لگد به پهلو ، سر به زیر گریستند ، سر شکسته و خون آلود ، چشم در چشم بی شرف عفریتان گریستند ، هزاران بار آرزو کردند مرگشان را و گریستند ، به پای خوکان خمینی التماس کردند و گریستند ، تا رمق داشتند تمنا کردند و گریستند ، دست و پا بسته و بی یاور گریستند تا شصت روز گریستند ، مردند و باز هم گریستند و بعد از دو ماه در روز سیزده فروردین ، برادرانشان آنان را بی جان و برهنه در کلاته رزاق زاده زاهدان یافتند و به غیرت و شرف و ناموسشان ضجه ها کردند و گریستند


یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com

صلح؛ به معنای نبودِ جنگ، برای کسی که از گرسنگی یا سرما در حال مرگ است، ارزش اندکی دارد.
دردِ شکنجه‌‌ای که بر یک زندانیٍ وجدان می‌رود را کم نمی‌کند.
از رنج و درد کسانی که خانواده‌ی خود را در سیلی از دست داده‌اند که به‌علت نابودسازی بی‌رویه جنگل در کشور همسایه اتفاق افتاده، را نخواهد کاست.
صلح فقط زمانی به طول می‌انجامد که که حقوق بشر محترم شمرده می‌شود؛ وقتی مردم غذای کافی دارند، و انسان‌ها و ملت‌ها آزاد هستند.
صلح واقعی برای شخص و دنیای اطراف او زمانی حاصل می‌شود که فرد به آرامش فکری برسد....
دالایی لاما

فریادهای خاموشی


دریا
صبور و سهمگین
می خواند و می نوشت
من خواب نیستم
خاموش ار نشستم
مرداب نیستم
روزی که برخروشم و
زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم

فریدون مشیری
Of all that is written, I love only what a person has written with his own blood
Friedrich Nietzsche

ای کاش فقط دشمنی وجود داشت
نه دوستی و نه عشقی و نه سلامی

بپاخیز

بپاخیز ای جوان بلوچ
ای جوانان بلوچ بپاخیزید که روز رستاخیزمان نزدیک است ، روز سربلندی و افتخار ، روز سرنگونی طاغوت و طاغوتیان و روز عزت و آزادگیمان .
دیگر این دشمن زبون را توان ایستادگی در برابرمان نیست که نتوان بودن .
و این دژخیمان سفاک بدست توانای شما رستمیان به بند کشیده خواهند شد و این درسی خواهد بود ظالمان و مستکبران را تا که دیگر هرگز بر مردمان پاکدل و صبور ، ستم و عداوت روا مدارند .
ای جوانان سلحشور و آزاده بلوچ بپاخیزید و نشان دهید که همیشه فرعونیان بوده اند و هستند که محکومند به فنا و کس را نه طاقت و نه یارایی خواهد بود که در برابر قدرت اراده و ایمان آزادگان ایستادن .
بیایید دست در دست هم نهیم و یک سو و یک صدا بر این نامردمان طغیان کنیم و بنای استبداد و استکبارشان در هم شکنیم .
و بی شک پیروزی از آن ماست چون حق با ماست .
فرزند بلوچستان
احمد بلوچ
به پا خیزید الا ای سوگواران
الا ای وارثان سربداران
به پا خیزید اگر زخمیِ دردید
اگر با شب‌پرستان در نبردید
به پا خیزید كه نااهلان به كارند
همه مردان عاشق سربدارند

كشیدند تازیانه بر تن ما
نشاندند دشنه دشمن به دلها
دل بی‌كینه را بر نیزه كردند
تن گلگونه را در مسلخ و بند
به روی چشم ما شب را كشیدند
گلوی سربداران را دریدند

اگر فریاد ما در شب گناه است
اگر امروز دل ما بی‌پناه است
بخوان با ما سرود فتح فردا
كه فردا می‌رسد با پرچم ما
می توان رشته این چنگ گسست

می توان کاسه این تار شکست

می توان فرمان داد:هان ای طبل گران

زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما نتوان گفت مخوان!
نميدانم
پس از مرگم چه خواهد شد...
نميخواهم بدانم كوزه گر
از خاك اندامم
چه خواهد ساخت ...
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم
سوتكي سازد...
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او
يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم را...

درد

درد من حصار برکه نيست درد زيستن با ماهيانی است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است

Mahatma Gandhi

Just as the body cannot exist without blood, so the soul needs the matchless and pure strength of faith

آزادی


عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .
سربازانشکسته گذشتند ،
خسته بر اسبان تشریح ،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه های شان .
تو را چه سود
فخر به فلک
بر فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند ؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای .
آن جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باورنداشتی .
فغان! که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
بازمی آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
ــ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده ها سر برنگرفته اند !

احمد شاملو

شبانه

شب که جوی نقره ی مهتاب
بی کران ِ دشت را دریاچه می سازد،
من شراع ِ زورق ِ اندیشه ام را می گشایم در مسیر ِ باد


شب که آوایی نمی آید
از درون ِ خامش ِ نی زارهای آب گیر ِ ژرف،
من امید ِ روشن ام را همچو تیغ ِ آفتابی می سرایم شاد.


شب که می خواند کسی نومید
من ز راه ِ دور دارم چشم
با لب ِ سوزان ِ خورشیدی که بام ِ خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد


شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه ِ گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله ی زنجیر ِ دستان ام که می پوسد.


ا.بامداد
خاک نفس مي کشد؟
بينديشيم!زمين به ما آموخت
ز پيش حادثه بايد که پاي پس نکشيم
مگر کم از خاکيم؟
زمين نفس کشيد
چرا ما نفس نکشيم؟
فریدون مشیری
هنگام تنگدستي درعشق کوش و مستي
کاين کيــمياي هسـتي قارون کـند گــدا را

آتش بلوچستان

روزگاري بود كه مي برديد ، مي كشتيد ، مي سوختيد و ما هيچ نمي گفتيم...روزگاري بود كه تحقيرمان مي كرديد ، لگد مالمان مي كرديد ، به بندمان مي كشيديد و ما هيچ نمي گفتيم...روزگاري بود كه آسوده خاطر كاشانه مان را ويران ،سرزمين مان را تاراج ، عزت مان را برباد مي كرديد و ما هيچ نمي گفتيم... روزگازي بود كه رونق ز سرزمينمان ستانده و به گورستانش سپرده بوديد و ما هيچ نمي گفتيم...روزگاري بود كه طلوع غروب وار سرزمينمان عاري بود زپيام و اميد و ما هيچ نمي گفتيم...روزگاري بود كه چشمان مادرم به تصوير رنگ باخته فرزند شهيدش دوخته شده بود نگاههاي منتظر پدر شكسته ام گم گشته اي را در صحن خانه جستجو مي كرد و ما هيچ نمي گفتيم...
روزگاري بود كه هراسان بود فرزندم از هويت خويش ، شرمسارش كرده بوديد ز ريشه خويش ، كه همواره جوياي گناه ناكرده اش بود و ما هيچ نمي گفتيم ...
ولي دگر به پايان رسيد آن روزگاران ، به پايان رسيد آن شب تار آن ضجه مايوس ، آن فرياد سوخته
دگر برخاسته ام و راهي وادي خونم ، دگر پاي نقض بر آن سنت مرگبار سكوت نهاده ام ، اين بار بر آنم تا كه جهاني ديگر بنا كنم و جهانيان را به تماشاي قيامت هولناكش بنشانم.
اين بار با خون خود سطري نو را بر صفحه كدر تاريخم خواهم نگاشت تا كه آن نسيم مرگبار كه تنهاي برادران بر سر دارمان را بسويي جهت ميداد طوفاني شود سهمگين و ويرانگر كه به خون و آتش كشد لانه هايتان را .دگر آن خورشيد كمسو كه نظاره گر بود جفايي كه روا مي داشتيد به اين پاكزادگان مظلوم روزنه اي خواهد بود برايتان ز دوزخ ، دوزخي كه اين بار من برخواهم افروخت آتشش را .
آري دگر آسمان تاريك سرزمين دربندم نخواهد گريست بر مزار شهيدانمان كه اين بار اشك خون ز گونه هاي نانجيب شما جاريست .دگر فرياد هلهله و شادي زهمان كاشانه ويران من برپاست كه اين بار آواي شيون و مويه زلانه هايتان آيد . آري با سرزمين مظلومم بلوچستان پيمان خواهم بست كه دگر آن گونه دشمن را دوست نپندارم ، دست در دستش نفشرم تا كه بر من بتازد خانه ام بسوزد و حرمتم بشكند.
آري دگر "من" نيستم "او " نيست بلكه اين بار ماييم . مايي مقتدر كه به پاي خواسته تا كه بدرد اين پيله كهن اسارت ، براند اهريمن و بازگرداند شاهد پيروزي و آزادي را به آغوش خاك پاكش.

آزاد بلوچ

هیچ می دانی...

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
آنچه می بینم نمی خواهم

شهید سرمچار الله نظر کبدانی روحت شاد و یادت گرامی



یار سرمچار شهید الله نظر کبدانی از منطقه گوهرکوه خاش نمونه گوهری در سادگی ، مهربانی و اخلاص بود

در نبردی دلاورانه با مزدوران خامنه ای پس از به هلاکت رساندن بسیاری از آن دژخیمان همچون همیشه لبخندزنان رهسپار وادی عشاق شد

شهادتت میارک باد الله نظر عزیز

شادیم از شهادتت لیکن دلتنگ سادگی و آن لبخندهایت خواهیم بود

آزاد بلوچ

یار شهید سرمچار علیرضا براهویی شهادتت مبارک


بر سینه ات نشست
زخم عمیق کاری دشمن
اما
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری
شهید سرمچارعلیرضا براهوئی فرزند غیور و دلاور بلوچستان روز دوشنبه 27 خرداد 1387 به طناب دار بوسه زد و به مهمانی پروردگارش شتافت
شهادتت مبارک علیرضا جان
روحت شاد
یادت گرامی
آزاد بلوچ
بهترین مترجم، کسی است که:
سکوت دیگران را ترجمه کند

من که ام جز وحشت و جرات همه؟
من که ام جز خامشی و همهمــــه؟
من که ام جز پایداری، جز گریــــــــز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟
احمد شاملو
دموکراسی فرزند جسارت است !

بهترین چیزی است كه زندگی به من داده است...

زخم هایم ...
بهترین چیزی است كه زندگی به من داده است ,
زیرا هر كدام آن نشانه ی گامی به پیش است .

رومن رولان

ما برای آزادی می رزمیم :شهید احمد شاه مسعود

ما برای آزادی می رزمیم
زیرا زیستن در زیر چتر بردگی، پست ترین نوع زندگی است.
برای حیات مادی همه چیز را می توان داشت. آب، نان و مسکن.
ولی اگر آزادی ما برباد رفت
اگر غرور ملی ما درهم شکسته شد
واگر استقلال ما نابود گشت،
در آن صورت این زندگی،
برای ما کوچکترین لذتی نخواهد داشت.

شهید احمد شاه مسعود

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
وساقه های جوانم از ضربه های تیرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده اید پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!

روحت شاد و شهادتت مبارک تیمور جان

به یاد زنده یاد ، دیگر یار شهیدمان سرمچار نادر ریگی که همیشه مجلس و دیوانش سرشار از بزم و شادی بود و به جرات توان گفت کسی به یاد ندارد که اگر با کوله باری از اندوه و خستگی مهمانش می شد ، شهید نادر با جادوی محبت و صمیمیتش در روح و روان او صفا و طراوتی به یاد ماندنی مستولی می نمود

شهادتت مبارک نادر جان
جایت واقعا خالی
روحت شاد و راهت پاینده باد
آزاد بلوچ

ای مردم مظلوم بلوچ

ای مردم مظلوم بلوچ ، ای عشیره زندانی ، دیگر زمان اندیشیدن به پایان رسیده و شعله فروزان مبارزات بلوچستان ، این دیار غیور مردان هرروز بیش از پیش فروزان می شود و دژخیمان هر روز زبونتر و ضعیفتر و بی بنیه تر از دیروزشان
جوانان سلحشور این خطه با عزمی راسخ و ایمان به خدای منان بپاخاسته اند و در گاه نبرد با این اهرمن خویان هر روز حماسه ای نو می آفرینند و همچون سیلی خروشان سدها را یکی پس از دیگری در هم می کوبند
این اشک خواهرانی است بی برادر، بپاخاسته همچون سیلی خروشان
این آه مظلومانیست بی یاور که ستونهای استبدادشان را می لرزاند
این نعره ایست ازعمق کویری در بند که بند بندگیمان را می گسلاند
این ضجه مادرانیست بی پسر که با گلوله مبارزان ، سینه دژخیمان را می دراند
ای مردم در بند من گاه ، گاه نبرد است
بند بندگی را بدرید و دلاورانه حماسه آفرین شوید
بی مهابا به صف ضحاکان زمان بتازید و شبانگاه بندگی و بردگی فرزندانتان را با خروش عاشقانه خویش به آتش کشید و در این نبرد سرنگون ساز به خدایتان اعتماد کنید و نصرت او را بطلبید و به ذات پاکش قسم که نصرت خواهد کرد دلباختگان راهش را


یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com

هر صدا شعر طوفان است و هر مشت گره شده ، جوانه آزادی

این است حماسه قهرمانانی که به دادخواهی از مردم تحت ستمشان به مبارزه با این طاغوتیان تنها با سلاح غیرت و ایمانشان برخاسته اند و پرچم شرافت وعزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند و به فرعون زمان ، خامنه ای نشان دادند ، هستند مردانی که بندگی غیر خدا را نمی پذیرند و برای سرزمین ، دین و ناموسشان آسان جان می سپارند ، آنانی که بی باکانه به صف ضحاکان زمان تاختند و دلاورانه انبوه بیشمار آنان را به جهنم ابدی رهسپار کردند تا همگان بدانند که جوانان بلوچ بپا خاسته اند که تا آخرین قطره خونشان از غریب مردمانشان دفاع کننداینک طلسم این شب شکسته شد و در بلوچستان هر صدا شعر طوفان است و هر مشت گره شده ، جوانه آزادی
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و خمپاره
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی
آری ما دل در گرو دادگان وادی عشاقیم
ما به رهایی ملتمان دست از جان شستگانیم
لشکر خداییم که برای دین و ناموسمان می نبردیم
فرزندان بلوچستانیم که با طنین الله اکبر ستونهای لرزان استبداد سیاهتان را در هم خواهیم شکست
به خدا سوگند که فرزندان بلوچستان دیگر به شما اجازه نخواهند داد که به تاخت وتاز در این مرز و بوم ادامه داده و این گونه مفتضحانه به خاک و خون می کشانندتان
به خدا سوگند که این طغیان و خروش فرزندان بلوچستان را هیچ سدی جلودار نخواهد بود و قطار بی ترمز جور و جنایتتان در بلوچستان واژگون خواهد شد و تن ناپاکتان در آتش خشم بلوچستان خواهد سوخت

نصر من الله و فتح قریب

یار محمدزهی- خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
گیرم که می زنید
گیرم که می بندید
گیرم که می کشید...
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

شهادتت مبارک ای سرمچار


یار سرمچاری از دیار دپکور سرباز و ساکن کوی کارگران زاهدان چهره ای مشهور در متانت و شجاعت فرمانده احمد وفایی که در نبردی دلاورانه با دژخیمان خامنه ای شیطان با خون خویش درخت عزت و آزادی دیارش بلوچستان عزیز را شکوفایی و جانی تازه بخشید
شهادتت مبارک ، روحت شاد ، یادت گرامی و راهت پررهرو باد احمد جان
آزاد بلوچ

نبرد قلب عاشق با هزاران دشنه سرخ


تقدیم به سرمچاران سرزمینم که تنها با سلاح غیرت و ایمانشان به مبارزه با این طاغوتیان برخاستند و پرچم شرافت و عزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند
درون یک شب تار
سکوتی مبهم و اندوه فریاد
میان خوف و ترس این زمانه
نبردی گشت آغاز
نبردی نا برابر
نبردی پر دلاور
نبرد آهن و خون
نبرد گوله و جون
نبرد دیو و ایمان
نبرد مرد و شیطان
نبرد قلب عاشق با هزاران دشنه سرخ
نبرد شیشه و سنگ
نبرد عشق و نیرنگ
نبردی پاک با یاران بی باک
میان خوف و اندوه و تباهی
نبردی سرخ همچون اشک مادر
به روی گونه های این زمانه
نبردی همچو پرهای چکاوک
به سوی نور ایمان و شهادت
نبرد سرمچاران دلاور
از برای اهتزاز بیرق حق و سعادت



یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com

"کنفسیوس"

برای هر کس سه راه وجود دارد:

راه اول از اندیشه می گذرد، این والاترین راه است.

راه دوم از تقلید می گذرد این آسان ترین راه است.

راه سوم از تجربه می گذرد ، این تلخ ترین راه است
تو ای نیلوفر مرداب
شناور در غم دریاچه ای تنها
سكوت از تن
هراس از پیكر این شب به دور انداز
رهایی باور دریاست

آزاد بلوچ

سر در گریبان بیهود گیها
زبانه میزند آتش اندیشه های محکوم
این بار نه سودای صعود آفریننده فردایم خواهد بود و نه هراس سقوط مرا به سوگواری
دیروزهایم خواهد خواند.
منم مردی در بند ولی آزاد و رها یم از لحظه.
من سیراب باز گشته ام از سراب
و دیگر پاسخی نخواهم جست پرسشی را
من انتها را ز ابتدا در اغوش کشیده ام و...

آزاد بلوچ
آویختم اندیشه را، کاندیشه هشیاری کند
زاندیشه بیزاری کنم، ز اندیشه ها پژمرده ام...
در جسم من جانی دگر، در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام
گر گویدم: بیگاه شد، رو رو که وقت راه شد
گویم که: این بازنده گو من جان به حق بسپرده ام...

یاران سبکبال


به یاد آن وارستگانی که ترک این وادی فانی کردند و در آن نورد شکوهمند آسمانها حتی نظری بما در خاکماندگان نیفکندند. آزاد بلوچ